خاطره ای از شهید علم داوود رضایی نژاد
یک کار خیلی مهم با داریوش داشتم، در به در دنبالش می گشتم آن روزها موبایل هم که نداشتیم، به هر کس که می رسیدم سراغش را می گرفتم، یکی می گفت:"چند دقیقه پیش توی حیاط بود." دیگری می گفت:"نیم ساعت قبل تو کتابخانه دیدمش"… بیشتر »
آرشیو برای: "فروردین 1392, 19"
سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت
«توی جبهه این قدر به خدا می رسی؛ میای خونه، یه خورده ما رو ببین!» شوخی می کردم. آخه هر وقت می آمد، هنوز نرسیده، با همان لباس ها می ایستاد به نماز. ما هم مگر چه قدر پهلوی هم بودیم؟! نصفه شب می رسید، صبح هم نان و پنیر به د… بیشتر »
دهه اول ماه رمضان دعوت بودم و عین ده شب، شخصی را می دیدم که پای منبر من می آمد. من هم از ترس آبرو، هر شب مطالعه ی مفصلی می کردم تا مطالبم تکراری نباشد، مبادا که پیش این پامنبریمان کم بیاورم.
روز آخر بعد از مجلس به او گفتم: امیدوارم حرفها و مطالب من… بیشتر »
اذان صبح:
طلوع آفتاب:
اذان ظهر:
غروب آفتاب:
اذان مغرب:
نیمه شب شرعی: 